X
تبلیغات
I♥U دوتایی I♥U

I♥U دوتایی I♥U

I♥U☆ دلنوشته های دختری که به زندگی می اندیشد ☆I♥U

مقدمه دوتایی !

 

اگه تازه واردی و تاحالا توی دوتایی نیومده بودی بخون :

عزیزم .. شاید دوتایی ما با تموم وبلاگ های دیگه فرق داشته باشه

شاید نتونی نوشته هام رو درک کنی ....

اما اگه درک عشق رو داری .. یه عشق پاک مقدس ... باشه بخون ....

اما اگه نه ...........

من مجرمم ... من مجرمم ... جرم من عاشق شدنمه ...

عاشق کسی که ................................

 

اگه میتونی درک کنی ... لمس کنی ... حس کنی ... باشه ...حرفی نیست ...

 بسم الله ... بخون ....


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/29ساعت 14:0  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂ 

سخنی با کیوان ... !

میدونی کیوان ؟؟

یه چند وقتیه که دیگه اسمی ازت نمیارم

ولی ............

ته دلم هنوزم وقتی به یادت میافته میلرزه

ولی دیگه نمیتونه مثه قدیما از دهنم جاری بشه !!!

اصن چی چی دارم میگم !؟ تو فهمیدی ؟


قبلا هاااا ، یعنی تا بهار امسال ، هرکاری که میخواستم بکنم

اول به تو فکر میکردم و تو رو توی تصمیم گیریم شریک میکردم

حالا چه با ربط .. چه بی ربط ... !

ولی حالا ...............


بذار ساده تر بگم

میدونی که از بچگی عاشق بازیگری بودم ...

وقتی دوم راهنمایی رفتم کلاسهای آقای م.ج ، تا جلسه سومش رفتم و بعدش ول کردم

درسته که عاشق بازیگری بودم ، ولی انگیزه نداشتم ...

ولی پارسال ، اولین انگیزه ام تو بودی که تونستم به قول استادمون یخم رو آب کنم و بیشتر موقع ها به فکر تو بودم سر کلاس تئاتر

ولی امسال چی ... ؟

دیگه علاقه ام رو انگیزه ی خودم کردم و تا اینجا بهترین بودم ... 


ببین کیوان

درسته ... من قبلا تو رو فقط و فقط و فقط واسه خود خودم میخواستم

ولی الآن .............

میدونی ؟؟

اگه به جای من بودی و این همه حرف که از صحتش مطمئن شدم از نزدیکترین کسان عشقت میفهمیدی ، لابد تصمیم الآن منو میگرفتی

تو دیگه قسمتی از روحمی

قسمتی از وجودمی

تو رو همیشه توی قلبم داشتم ، ولی همیشه راه میافتادی و میرفتی تو فکر و ذهنم و توی تصمیم گیری هام

ولی الآن در قلبم رو روت قفل کردم ....


الآن تو مال منی ، شاید جسمت در کنار من نباشه 

ولی من تونستم قسمت کوچیکی از روحت رو مال خودم بکنم و از این بابت خوشحالم



عشق من

امیدوارم خوشبخت بشی

حالا با هر کـــــــــــــسی که باشی ، چه با من چه با غیر من

من از خدا فقط خوشبختیت رو میخوام ....

امیدوارم بهترین آدم دنیا ، شریکت بشه ................


( زدن این حرفا واسم از خودکشی هم بدتر بود ، ولی میخواستم الآن بدونی که هنوزم عاشقت هستم ، ولی دیگه واسه خودم نمیخوامت ، چون باهات نزدیک چهارسال ، روز و شب زندگی کردم و تو رو قسمتی از وجودم میدونم .......... )




شاید شماهایی که دارین این پست رو میخونین ، میگین این راضیه ، اون راضیه ای نیست که من میشناختم ............... ! ولی باور کنین من هنوزم همون راضیه ی دلباخته ام ...

همون دختری که ثانیه به ثانیه احساسش رو براتون نوشت ...

همون دختری که به قول بعضیاتون داشت جار میزد که عاشقه .. ولی الآن دیگه اگرهم بخوام نمیتونم جار بزنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/18ساعت 22:55  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂  | 

خسته شدم ؟

خسته شدم

یا دیگه عاشق نیستم ؟

نمیدونم ....

چرا دیگه از شنیدن آهنگ عاشقانه ، حالم بهم میخوره ؟

چرا دیگه با دیدن دوستت دارم فلانی ، روی دیوارای کوچه خیابون ، بازم حالم بهم میخوره ؟

چرا در بدر دنبال یه آهنگیم که واسه عشق نباشه ؟؟؟

چرا فقط و فقط هدف کار تئاتر و بازیگریم ، موفقیت خودمه ؟

چرا دیگه به اون روزا فکر نمیکنم ؟

چرا وقتی هم فکر میکنم ، اونا رو یه روزگار مسخره میدونم ؟؟


فکر کنم عشق وجود نداره ...

فکر کنم همـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـه ی عشق ها کشکه !

فکر کنم عشق واقعی ، مال قدیما بوده 


نمیدونم ..... 

خسته شدم

یا دیگه عاشق نیستم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/01ساعت 19:53  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂  | 

بچه بازی !

امروز بعد از نماز صبح که خوابم نمی برد

با خودم داشتم فکر میکردم که یعنی چی ؟!

این کارا بچه بازیه ..

این کارا مسخره است ..

چهار روز دیگه بزرگ میشم به این روزام میخندم

میگم بابا این کارای دخترونه و عشق و عاشقی کیلو چند ؟

چرا بیشتر دخترا باید عاشق این پسرای بازیگر و مجری و ... بشن

آخه تو یه پسر رو دیدی که عاشق یه خانوم بازیگر بشه ؟؟

اصلا خود تو راضی

چهار روز دیگه که از تئاتر رفتی تلویزیون و سینما

کسی هست که عاشقت بشه یا نه ؟!


نمیدونم چمه !!

فکر کنم که فکر میکنم این کارا بچه بازیه

ولی نمیدونم چرا نمیتونم یه ثانیه هم بهش فکر نکنم

اونقدر دوستش دارم که .....

اونقدر میخوامش که ....

تو این راه سه چهارساله ، کلی زخم برداشتم

کلی دل شکسته شدم

کلی تیکه های شیکسته ی بلوری قلبم ، خوردتر و خاکشیرتر شدن

اما خوب ...

بازم با همون قلب خورد شده عاشق موندم ...

نکنه یه روزی به خودم و این عشق مسخره بخندم ؟

گرچه الآنشم به خودم میخندم !!!!


این همه مکافات و بلا رو تحمل کردم ...

اینا هم روش ...                                                                       


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/17ساعت 10:18  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂  | 

تولدت مبارک قند و نبات

سوم شهریور 89

سومین سالی که تولد عزیزترینم رو باید بهش تبریک بگم


باید دوباره برایت بنویسم که با گذشت شش سال از دوستیمون ، هیچ ذره از علاقه ام بهت کم نشده

پارسال دلم خون بود ...

بابام در کنارم نبود و با حرفهایی که برات نوشتم ، شب تولدت رو به عزا تبدیل کردم ...

میدونی مهسا .. بلد نیستم برات جشن بگیرم ...

نه برای تو ، نه برای کیوان ، نه برای هیشکس دیگه ...


من فقط میتونم با کلمه هام بهت بفهمونم که چقدر دوستت دارم ...

شاید اگه اون اتفاق نمی افتاد و من تو تهران بودم ، چقدر امروز رو عذاب میکشیدم ...

میدونی ؟؟

گاهی اوقات به فیلمی که از خودت گرفتی ( وقتی که داشتم میرفتم تهران ) و اونجوری برام گریه میکردی ، خنده ام میگیره ! بعضی موقع ها هم ناراحت میشم ...

نمیدونم چرا ...

ولی مهسا ... میدونم که همیشه به تصمیمات من احترام گذاشتی و ازت ممنونم ...



زیاد نمیشناختمت .. عاشقت هم نبودم .. ولی خیلی خوشحال شدم ... !

مهسا ... من عاشقت نبودم ... عاشقت نشدم ... عاشقت نیستم ...

ولی خیلی بد تو دلم جا خوش کردی و بیرون برو هم نیستی ... !

خیلی بیشتر از عشق و ... دوستت دارم عوژی


مهسا 

وقتی دوم راهنمایی از هم جدا شدیم ... مطمئن بودم که حتما میارمت مدرسه ی خودم و باز هم با هم خواهیم بود

ولی الآن چی ؟؟

تو سوم معماری و من سوم ریاضی .... فقط تو کلاس بازیگری با همیم

میدونم .. میدونم که رابطه ی من و تو از یه رابطه ی ساده ی مدرسه ای فراتره و ....

ولی خب مهسا .. جای جای دبیرستان بوی تو رو میده ...

اول سال .. کلی تو زمین بسکتبال راه رفتم و گریه کردم ...

کلی به 104 میرفتم اشک جلو چشمام رو میگرفت ...

کلی به اون ساختمونه که یه بالکن داشت و .. خیره میشدم

کلی با آجی جون از روی پل عابر رد میشدیم و یاد اون روزی میافتادم که کله ی خیار سبز رو پرت کردم و خورد تو سر اون افغانیه و چپ چپ به تو نگاه کرد و فکر کرد تو انداختی و تا چند روز ، هر موقع که رد میشدی ، خیلی بد نگات میکرد ...

بعضی موقع ها هم که با سرویس میومدم و خونه از سر کوچه مامانی اشرف خانوم رد میشدیم ، یاد روزایی که بابام تو بیمارستان بود میافتادم که میرفتیم اونجا و کاهو میخوردیم و عموت سرخ میشد میرفت تو اتاقش !!


مهسا ...

امسال تاریخ داریم .. شما هم دارین ...

کی دیگه میخواد بهت تاریخ یاد بده ؟؟؟ یادته ؟ چقدر برات نقش محمد علی شاه و ... رو بازی میکردم تا اون داستانای کوفتی رو بفهمی ؟

امسال دیگه کی میخواد برات نقش بازی کنه ؟؟؟؟


کی میخواد صبحا ، صبحونه ات رو کش بره ؟؟؟؟

کی میخواد تو صف صبحگاهی هی دستگیره ی کیفت رو بگیره و هی بکشونت عقب ؟!

کی میخواد وقتی یه درسی رو یاد نمیگیری سرت داد بکشه ؟!؟!؟


نمیدونم ....

اصلا حوصله ندارم .. تولد کیلو چند ؟ ماه رمضونی گشنمه نمیفهمم چی چی دارم میگم ....

این همه نوشتم تا بهت بگم تو عزیزترین دوست منی ...

اگه در کل ساعاتی که توی مدرسه هستم به یادت نباشم ، ولی دو سومش رو به یادتم ...

میخوام بهت بگم که ...

عه ؟ همه اش من بگم و بعدش خانوم واسه من شهریور بازی در بیارن ؟! کور خوندی ...

تولدت مبارک قند و نباتم ...


یادت نره این متنی رو که پارسال تولدت برات نوشتم رو بخونی :     تولدت سال 89

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/03ساعت 14:7  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂  | 

همه میگن

همه میگن فرق کردی

همه میگن خیلی آروم و گوشه گیر شدی

همه میگن دیگه اون کیوان قدیم نیستی

همه میگن دیگه شیطون نیستی

همه میگن ......

پس بذار منم بگم ...

مهم اینه که تو هنوزم همون کیوان ساده و سنگین منی ....


ولی خودمونیم

مغرور شدی ؟؟؟؟ تو خیلی بی جا کردی که مغرور شدی ...

فکر کردی شهر هرته ؟؟؟ د د د د د !!! یعنی چی ؟؟

تو نباید غرور الکی جلو چشمات رو بگیره ..

کورت میکنه کیوان

فردا چهار تا فیلم بازی میکنی میخوای بشی مثه گلزار ؟؟؟

حتی یه نگاه هم به طرفدارات نندازی ؟؟؟

یا ببینم ... اصلا شاید چون بزرگ شدی و دیگه حال و حوصله ی ما نوجوونا رو نداری

آره ؟؟ لااقل این یکی قابل درک تره

یا شایدم فقط جلوی دوربین خودت رو میگیری و پشت دوربین همون کیوانی ؟!

چه میدونم والله !

گشنگیه و هزار فکر و خیالش ... !

ما بریم کشک و بادمجون جونمون رو بخوریم بابا ...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 19:38  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂  | 

چرا دوتایی ؟؟ چرا ولم نمیکنی ؟؟؟

دلم برای دوتایی تنگ شده ...

دلم برای حال و هوای دوتایی تنگ شده ...

دلم برای تموم روزایی که تو این وب داشتم تنگ شده ...

دلم برای تموم گریه ها و خنده های دوتایی تنگ شده ...

دلم برای خودم تنگ شده ...


من هنوزم راضیه ام ..

من هنوزم عاشقم ....

من هنوزم دیوونه ام ...


میخوام دوتایی رو باز کنم ...

میگم نکنه بخونه و باور نکنه ...

یا اصلا نخونه ...

میخوام برگردم به دوتایی ...

دیگه دارم خفه میشم ...

نمیتونم حرفام رو بریزم تو دلم ...

من به نوشتن عادت دارم ...

من ....


گنجینه ی نقره ای قلبم ، داره از این همه عشق لبریز میشه !

من عاشقم

خدایا من عاشقم ....

ای ایهالناس من عاشقم ...


آخه من این درد رو به کی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هیشکی نمی فهمه حرف منو ؟؟

د آخه بفهم مرد مومن ...


از سال 87 تا سال 89 ...

شوخی نیست .. سه سال تموووووووووووووووووووم ...


دوتایی ولت کنم کجا برم ؟؟

به جز تو آخه کی حرف منو می فهمه ؟؟؟

دوتایی من ... تو بودی یارم ... تو بودی غمخوارم ... تو بودی ماه شب تارم ..

تو منو میشناسی ..

تو عشقم رو لمس کردی ..


دوتایی من ، بهت قول دادم تا دنیا دنیاست پیشت بمونم و نرم

کجا ول کردم و رفتم ؟! چرا رفتم ؟؟؟

دوتایی من برگشتم ...

برگشتم ...

وب کوچولوی من ، من برگشتم ....




دل نوشت : وب کوچولوی من ...

تموم دوستای من رفتن از دوتایی .. ولی تو پیشم بمون ... دیگه هیشکی عشقم رو باور نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 15:50  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂  | 

تعطیل شد !


دیگه رمقی واسه نوشتن در اینجا ندارم

باید یه سری از حرفای دلت رو بذاری تو گنجینه ی قلبت رو درش رو قفل کنی

با اینکه عاشق اینجام

اما بهتره که دیگه ننویسم ...

بهتره عاشقیم رو ، حمایتم رو و ............. با همون سایت دردسر تازه ای بنام کیوان ساکت اف ثابت کنم

چه خوب گفتن که : ناگهان چه زود دیر میشود ................


* تعـطیل شد *

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 15:38  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂  | 

روم حساب کن


 انگاری شانس طرف در خونه ی من نمیاد

 رفتم تهران ... همه ی کارامم ردیف شده بود

 که این زن فامیلمون با شوهرش دعواش شد و رفت خونه مامانش !

 منم نمیتونستم دیگه تهران بمونم !!! ای بابا

 همین باشگاه خبرنگاران رو بریم ... شاید فرجی بشه ...


 خیلی وقته که برات هیچی ننوشتم کیوان

  اونقدر درگیر اون یکی وب شده بودم که به کل دلنوشته رو بیخیخی شده بودم !

  ولی الآن برگشتم تا دوباره برات بنویسم .... برات بنویسم که چقدر مشتاق دیدارتم .......

 

  شاید اگر من هم بجای تو بودم و با این فکر که دخترای زیادی عاشقم هستن ، دیگه فکر نمیکردم شاید از بین اون همه یه نفر پیدا شه که واقعا عاشق باشه ....

 عب نداره ... نمیشه که هرکی از راه برسه و بگه عاشقتم و بگی باشه !

 حتی اگه مال من نشی ...

 مال یه نفر دیگه بشی ... من هنوزم عاشقت میمونم ...

 گرچه برام سخته که در کنار یه نفر دیگه ببینمت ....

 ولی خب ... چاره چیه ؟

 این همه دنگ و فنگ رو بخاطر تو تحمل کردن ،  انصافه ؟؟؟ نه ....

 ولی چی کار میشه کرد .... 

 مهسا همیشه بهم میگه اگر به کیوان رسیدی ، اول ازش میخوای که کارش رو ول کنه ...

 ولی نمیتونم ... تو عاشق کارتی و من هم بهش احترام میذارم

  همون اول با خودم عهد بستم که پشتت باشم ... حامیت باشم .. نه سد راهت ...

  کسی باشم که بتونی بهم اعتماد کنی

  نه اینکه ازم چیزی رو مخفی کنی ...

  فقط محض خاطر اینکه یه دخترم و دخترا هم حسودن .....

  نه کیوان ...

  بدون من همیشه حامیتم ...

  در کنار هر زن دیگه ای ایفای نقش کنی ، من ناراحت نمیشم ...

  تو یه بازیگری و بازیگری هم یعنی همین ......................


  حرف دیگه ای واسه گفتن ندارم ...

  فقط بدون میتونی روم حساب کنی ...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/18ساعت 18:10  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂  | 

دارم میرم ....


دارم میرم تهران

برای یه شیش ماهی ....

شایدم یه سال ...

نمیدونم ...

دارم میرم دنبال عشقم ...

دارم میرم تهران تا توی یه سری کلاس شرکت کنم ..

از باشگاه خبرنگاران که خیری ندیدیم !

بریم ببینیم تهران جای پیشرفت دارم یا نه ؟

به هر روی ...

دوستتون دارم ...

اگه کارم گرفت و توی این عرصه ای که دوسش دارم موفق شدم ، منو یادتون نره

تابستون پیشتون هستم ... مثل همیشه ...

اما میخوام که شما هم همیشه یار من باشید ...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/01ساعت 22:12  توسط ♂→↓►♥ راضیه ♥◄→↓♂  |